مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
290
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
مىشناسم . آنگاه زرگر بايشان گفت : اگر همه باهم برويم ، او را نتوانيم يافت . بهتر اينست كه هر يكى براهى رويم و در دكان حاجى مسعود دلال مغربى جمع آئيم . پس هر يكى براهى شدند . و عجوز از بهر حيلتى ديگر بيرون آمده بود . هيزمفروش او را بشناخت و بر وى بياويخت . عجوز گفت : چه ميخواهى ؟ هيزمفروش گفت : درازگوش خود همىخواهم . عجوز گفت : درازگوش ترا بدلاك مغربى سپردهام . تو در همين مكان بايست تا من نزد او رفته ، به او بگويم كه درازگوش تو بازپس دهد . هيزمفروش در همان مكان بايستاد و عجوز نزد مغربى رفته و بگريست . دلاك مغربى گفت : گريستنت از بهر چيست ؟ عجوز گفت : اى استاد ، اين پسر منست كه ايستاده . او را عقل ، فاسد گشته . چون برميخيزد ، ميگويد كه درازگوش من بيار و اگر مينشيند ، ميگويد درازگوش من بيار . طبيبى به من گفته است كه عقل او فاسد گشته ، علاج او اينست كه دو دندان او را بكشند و بر دو جبين او داغ بنهند . تو اين يك دينار بگير و او را نزد خود بخوان و به او بگو درازگوش تو نزد من است . مغربى گفت : به خدا سوگند من اكنون درازگوش او را در كف او بنهم . و آن دلاك ، دو خدمتكار تنومند داشت . بيكى از ايشان بگفت : برو و دو مسمار آهنين در آتش سرخ كن . دلاك ، خود ، هيزمفروش را ندا در داد و به او گفت : اى مسكين ، درازگوش تو در نزد منست . بيا تا او را به تو رد كنم . چون هيزمفروش پيش آمد ، دلاك مغربى او را گرفته ، بسردابهء تاريك برد و مشتى بر وى زده ، او را بينداخت . آنگاه دست و پاى او را ببستند . دلاك مغربى ، دو دندان او را بكشيد و داغ بر دو جبين او بنهاد . پس از آن او را رها كرد . هيزمفروش گفت : اى مغربى ، اين كار با من از بهر چه كردى ؟ مغربى گفت : مادر تو با من گفت كه عقل تو فاسد گشته ، هروقت كه برمىخيزى ، درازگوش خود همىخواهى و هروقت كه مىنشينى ، درازگوش خود همىخواهى . اين درازگوش تو بود كه در كف تو بنهادم . هيزمفروش به او گفت : اين ستم كه با من كردى ، به زودى خداى تعالى ترا پاداش خواهد داد . مغربى گفت : من بگفتهء مادر